(سفرنامه ی الکترونیکی مسافری آشنا به هند و ثبت خاطرات دوره ی دکترا)
تولد واژه ای ست در پی معنا شدن (مرسی ریحان گلم برای این تبریک زیبات... اشکم رو درآوردی دختردایی خوشگلم... چقده تو مهربونی آخه :-* ) و امروز من 31 ساله شدم... برمیگردم با خاطرات امروز و فردا پ.ن.1. به خاطر سال کبیسه ی میلادی امسال همه ی ماها 2 روز تولد داریم. یکی روز تولد شمسی و یکی دیگه اش معدل میلادی هر ساله که هر سال همون تاریخ شمسی میشه ولی امسال به خاطر سال کبیسه یکروز بعد از تاریخ تولده. یعنی من فردا هم تولدمه! البته برای دوستای خارجیم!!! پ.ن2. اینم 2 تا آپ در دو روز متوالی. آپ قبلی برای دیروزه. چون دوست دارم روز همون مناسبت خاص یه چیزی بنویسم. پ.ن3. نسیبه ی گلم... دوست عزیز و دوست داشتنی و همشهری مهربون و فداکارم... ممنونتم گل قشنگم که امسال هم مثل پارسال منو شرمنده کردی و زحمت خرید کادوی روز مادر رو کشیدی و همراه با همون شاخه گل رز قرمزی که به زور و زحمت گیرش آوردی رفتی سراغ مامانم برات از خدای مهربونم بهترین ها رو آرزومندم عزیزم و کادوی مامان: البته مامانی هم امسال دوتا کادوی روز مادر میگره قربونش برم. گردنبندش هنوز هست :-* من برم که این روز تولد منو کشتتتتتتتتتتت نظرات: کاشکی می شد بهت بگم چقدر مثل بچگی هام لالایی هات رو دوست دارم سادگی هات و دوست دارم... خستگی هات و دوست دارم چادر نماز و زیر لب "خدا خدات" و دوست دارم ثانیه ها می گذرند... دقیقه ها... ساعت ها... روزها... ماهها... سالها... و .... عمرها... در پی گذشت این همه عمر تنها عشق جاودان را در قلب تو یافتم مادر... در دستانت.... در صورت مظلومت... در پس نگاه بی آلایش و همیشه نگرانت... در پی دعاهای شبانه و روزانه ات... در سایه ی همیشگی حضورت ... در عمق شیارهای دستانت... در طنین دل انگیز تپش قلبت... در گرمای وجودت... در آنچه که هر چه نیستم و هستم؛ و هرآنچه که دارم و ندارم از توست... از تو و دعاهای آسمانیت... از پروازهای ملکوتیت به عرش کبریایی پروردگارم... از همه ی انرژی های معنوی و نورانی که از سجاده ی تو تا آسمان هفتم کشیده شده و انعکاسش در آیینه ی زندگیم هویداست.... و در این روز... روز مادر... برایت بهترین ها رو آرزومندم مادر... هرآنچه که لایقش بودی... هستی و خواهی بود... جانم فدای یک تار مویت... مادر... ... یک روز مادر دیگه اومد و من رو با خودش غرق کرد توی یه عالمه حسرت بودن در کنار تنها فرشته، معبود و معشوق زندگیم. یکی از فرشته های واقعی و معصوم و مظلوم آسمون هفتم که اشتباهی وارد این دنیا شده... وارد این دنیا شده که یکی مثل من و داداشی رو خوشبخت کنه به خاطر داشتن "بهترین مادر دنیا". وارد این دنیا شده که یکی مثل من و داداشی و دیوونه ی محبت هاش، فداکاری هاش و از خودگذشتگی هاش کنه... وارد این دنیا شده که یکی مثل من و داداشی رو از یه عالمه درد و کمبود و کاستی نجات بده... وارد این دنیا شده که... یکی مثل من و داداشی بهانه ای برای بودنمون داشته باشیم و همواره سجده بر درگاه معبودمون بسابیم به خاطر حضور ملکوتیش... امروز دیوونه ام... گردنبد طلای مارکداری رو که از چند ماه پیش (از پس اندازی که به زور اینجا جمع میشه) برای امروز خریدم رو هی توی دستام جابجا می کنم .... ولی... مامانی کوشی پس؟... -سلااااااااااااام مامااااننننننننننن گلللللللللل.... -سلام دخترم... خوبی عزیزم؟ -مرسی مامانمممم. روزت مبارک .... مرسی دختر گلم... -مامانی کادوت توی دستمه ولی... نمی دونم چجوری بدمش بهت؟! فکر می کردم امسال این روز رو ایران باشم ولی... - باز تو منو شرمنده کردی؟!!! آخه چرا اینکارارو می کنی؟!!! (مامانی گلم... کاش میدونستی وقتی اینطوری حرف می زنی این بغض لعنتی عن قریبه که جگرگوشه ات رو خفه کنه....) در دنیا هر آنچه خواستم بین دستان مادرم بود ....روز مادر مبارک حرفهایی خودمانی با "مادرم"... چیزهایی که ترجیح می دم بخونه چون اصلا قادر به گفتنشون نیستم (به خاطر هجوم اشک): مامان گلم.... همیشه و تا ابد تنها "عشق" زندگیم خواهی بود و خواهی ماند. عشقی که به داشتنش و به وفاداریش ایمان دارم. تمام سلولهای بدنت رو در این روز می بوسم و تقدیس می کنم یگانه معبود زندگیم.... به خاک زیر پات حسودیم میشه... و به هوایی که توش نفس می کشی... و حتی به بهشتی که خاک زیر پای توئه... مامانی دلم برات یه عالمه تنگ شده... نمی تونم بگم چقدر.... بیشتر از "یه عالمه" بلد نیستم... مدتیه که سیستم تنفسیم فقط و فقط اکسیژن حضور تو رو می خواد. من دارم اینجا خفه می شم بدون عطر وجودت... مامانی دلم برای اون یه ذره جا توی آغوش گرم و نورانی و مهربونت تنگ شده... دلم تنگ شده برای اینکه موقعی که خوابی بیام بالا سرت و با نگاهم تقدیست کنم. دلم تنگ شده برای اینکه به اون همه چروک دستات و صورتت زل بزنم و اشکام سرازیر شه... دلم تنگ شده برای اینکه بیام بوست کنم (از اون بوس های صدادار که صداش توی گوشت می پیچه) و تو بهم بگی: -راحلههههههههههه... بسه دیگه.... چرا اینقده منو بوس می کنی.... دلم برای اون بغض هایی که همیشه موقع جدایی ازت، به زور قورتشون می دی تنگ شده.... دلم آغوشت رو می خواد با یه عالمه حس خوب آرامش.... مامانی داغونم در جدایی از تو... میپرستمت یگانه "عشق" جاودان زندگیم. سورپرایزنوشت: طبق معمول امشب برای مامانی سورپرایز دارم.... الان نمیگم... توی پست بعدی جریانش رو می گم....
. . . نصیحت نوشت: تمام دوستای گلم که امروز رو می تونن پیش مامانشون باشن و اونا رو لمس کنن و از عطر بهشتیشون مستفیذ شن... خجالت نکشین... خم شین... خم شین و دستاشون رو ببوسین... و از اونا به خاطر یک عمر زحمت تشکر کنین... کار سختی نیست. خرجی هم نداره... واقعیت اینه که مامان های گل ما بیشتر از اون چیزی که ما فکرش رو کنیم کم توقعند... خوشا بحالتون... . . . خیلی سختِ نگه داشتن بغض پشت تلفن . . .! ... چقدر شوراند و چقدر داغند اشکهای امروز چشمانم بر روی گونه هایم... نظرات: بالاخره ماه اردیبهشت هم اومد و من از الان تپش قلب گرفتم برای روز تولد گرامی که نمی دونم چی انتظارم رو می کشه! اگه پارسال رو یادتون باشه: کلا روانی شده بودم و بعد از تموم شدن روز تولد مثل جنازه ای بودم که از جنگ برگشته! حالا ببینیم امسال چی انتظارمون رو میکشه! سعی می کنم امسال کمتر بیرون آفتابی شم تا مثل پارسال خسته نشم. از طرفی بوی اضافه شدن یکسال دیگه به عمرمون داره میاد که همچین بوی جالبی نیست. من که هنوز توی باور 30 سالگی موندم باید از این سال پر هیاهوی زندگیم هم خداحافظی کنم کم کم و منتظر سال جدید زندگیم باشم. چقدر بالا و پایین داشتم توی 30 سالگی! وووییییی! بیشترشم سختی و تنهایی بود. ولی نه اینکه خوبی و خوشی نداشتم ها. ولی میانگینش این بود که یه عالمه تجربه بهم اضافه شد توی این سن. هر چند که هنوز که هنوزه گرد پیری! دهه ی 30 روی صورتم ننشسته و همه ی اطرافیانم سن بنده رو بین 12-5 سااااااااال!!! کمتر تخمین می زنن. و من برخلاف نظر بقیه که فکر می کنن خوبه، زیاد از این قضیه راضی نیستم. بگذریم... هفته ی گذشته بیشترش توی خونه بودم و تز می نوشتم و فرانسه می خوندم. قیافه ام داره شبیه کتاب و جزوه و لپ تاپ و مقاله و... می شه! البته شبها می رفتم جیم تقریبا هر شب. که اگه نرم معلوم نبود چی به سرم میومد. جیم رو خیلی دوست دارم. هم برای سلامتی خوبه و هم برای تجدید قوا و انرژی گرفتن. اون هفته به تقاضای استاد راهنمام به یک پسر ایرانی فوق لیسانس دپارتمون توی نوشتن پروژه اش کمک کردم. اون طفلی هم کلی تشکر کرد. و من در اون حین متوجه شدم که همچین تدریسم هم بد نیست مثل اینکه! و یه جورایی مثل اینکه من "باید" معلم یا استاد دانشگاه شم! اصلا کیف می کردم از درس دادن و همونطوری هم درس می دادم که دوست داشتم یکی بهم درس بده. با جزئیات و بازی و سرگرمی و مثال و... خلاصه که کلی دعای خیر "پیام" (همون پسر ایرانیه) و استاد راهنما جان که توی شرایطی نبود که به پیام کمک کنه بدرقه ی راهمون شد و من اگرچه از وقت نداشته ی خودم زده بودم، ولی در کل راضی بود از کاری که کردم و حس خوبی داشتم. پیام از اون به بعد من رو Co-Guide یعنی استاد راهنمای دومش صدا می کنه :) اون هفته با twinkle که اسم دوست جدید هندیم هست - به معنای چشمک- رفتیم اون جیمی که توی 2 تا پست قبل گفتم دنبالش بودم. آقا عجب جیمی بود... عجب جیمی بود! هر چند که جیم خودمون هم محشره. 4 طبقه با کلی امکانات و تمیزی و AC و ماشین های پیشرفته و... ولی این یکی جیمه، هم جاش خیلی توپ بود (توی تراس یه برج!)، هم استخر داشت و سونای بخار و ... خلاصه بسیارررررررررررررر از ایروبیک توی آب لذت بردیم و بعدشم با Twinkle رفتیم 20 دقیقه سونای بخار گرفتیم و من در اون حین داستان زندگیم با خرگوش هام رو براش تعریف کردم و اون هم کلییییییییییییییییییی ذوقیده بود! عکس هایی از تبلیغات کلاس ورزشمون توی بیلبوردهای بزرگ داخل شهر: این آقاهه رئیس کل کلاس ورزشهای زنجیره ای abs هست که خیلیییی من رو دوست داره :) با اینکه من همیشه توی جیم جدی هستم، با این هم جدی بودم و همیشه ته اخم داشتم. (خیلی پرروام! همه اینقده بهش احترام میذاشتن من حتی سلامش هم نمی کردم!) ولی اونقدر موقع ورزش برام دست تکون داد و توی سلام کرذن پیش دستی کرد و لبخند نثارم کرد که خجالت کشیدم از خودم!!!: مدرکش رو از آمریکا گرفته این آقای مهربون و کلی حالیشه: این چند تا عکس هم به تقاضای بعضی از دوست جونام از خونه ام گذاشتم. خونه ای که خیلی دوستش دارم و از توی اون بودن و حتی زجر کشیدن درش که بیشتر به خاطر تنهایی هام بود لذت برده و می برم: در رو که باز می کنی: طرف در ورودی: راهرو از اتاق خواب به هال: آشپزخونه: همون راهرو از هال به اتاق خواب: در اتاق خواب: من و تختی که روش می خوابم، درس می خونم، نماز می خونم (چون تمیزترین جای خونه امه) و وبلاگ آپ میکنم! الان ولو شدم روش! (تمام وسیله های خونه رو خودم خریدم و جابجا کردم و چیدم!) ان شاالله اگه شد عکسهایی از مجتمع مسکونی زیبامون، رخش سفیدم و دانشگاهمون بعدها می ذارم. ولی قول نمیدم چون نمی دونم کی میشه! پ.ن. ممکنه یه مدت کوتاهی غیب شم. چون واقعا شلوغه سرم. و در عین حال باید برای تمدید پاسپورتم برم بمبئی و دوباره ویزام رو باهاش تمدید کنم و پلیس و.... کلا له ام! سعی می کنم زودی بیام. تبریک نوشت: روز معلم و استاد رو به همه ی معلمین خوب زندگیم از بچگی تا الان که خرس گنده ای شدم برای خودم تبریک می گم. مخصوصا به مامان گلم که نه تنها معلم بزرگ زندگیم توی همه ی عرصه ها بود، بلکه معلم بازنشسته ی آموزش و پرورش هم هست. کسی که حدود 33 ساااال با عشق به بچه های کوچیک درس داد و از این همه سال بیشتر از 20 سالش معلم کلاس اول ابتدایی بود. به نظر من مدیریت بچه های کوچولوی اول ابتدایی از همه ی دوره ها سخت تره. من که هر وقت می رفتم توی کلاس مامانم سرساااامممم می گرفتم. و البته همه ی ماها مدیون معلمین کلاس اولمون هستیم چون اونا بودند که پایه ای ترین حرف های زندگی رو بهمون یاد دادند. به امید اینکه سال دیگه یا 2 سال دیگه این موقع منم به عنوان عضو کوچیکی از جامعه ی شما فرشته های حقیقی روی زمین باشم. آخر نوشت: اجی! مجی! لاترجی! راحیلا غیب می شود! TAKE CARE نظرات: نرو... هی با توام! عجب آدمیه ها! بهت می گم نرو! یعنی توئه "ساعت" زبون آدمیزاد حالیت نمیشه؟! آخه مگه دنبالت کردند که اینقده تند تند میدوئی؟ یعنی خسته نمیشی؟ یادمه از اون موقعی که یادم میاد آروزم این بود که شبانه روز به جای 24 ساعت 30 ساعت می بود... ولی این روزها آرزوم اینه که ای کااااااااااااااااااششششش شبانه روز 40 ساعت می بود. این روزها دارم یه کتاب گنده ی علمی رو به انگلیسی ترجمه می کنم که بچپونمش توی تزم. اولین کار ترجمه ام هست از فارس به انگلیسی اونم در باب science. وااااااییییی که چقدر دوره ی فوق لیسانس غرغر می کردم برای نوشتن پایان نامه اش. الان اون کتاب نزدیک 300 صفحه ای که براش اون همه زحمت کشیدم والبته الان reference بعضی از بچه ها شده و توی کتابخونه ی دانشگاه فوق لیسانسم داره پزش رو می ده، برام کلی بچگونه میاد. به خواب شب هم نمی دیدم بشینم تز بنویسم... اونم از نوع دکتراش... اونم به زبان انگلیسی اونم با این استاد راهنما جان گل و بلبل که مو رو از ماست می کشه بیرون و به همه چی گیر میده. خلاصه که صمیمانه محتاج دعاهای خالصانه ی شما عزیزان برای فتح این قله هستیم. آخه سرجام هم که نمی شینم. کلی از وقتم رو فرانسه گرفته که یه امتحان مهمش "9می" هست که سوالات مستقیما از پاریس میاد و بعدش برمیگرده اونجا برای تصحیح. و مدرک خیلی معتبریه که تمام دنیا قبولش دارن. ولی واقعا سخته و کلا دارم له میشم زیر سختی این زبان... آخیشششششششششششششششش... کمی سبک شدم! چقده خوبه که اینجا یه عالمه گوش شنوا هست برای غرغرهای من :) حالا اینا رو داشته باشین: "درس خوندن" عزیزم... عاشقتم... خیلی دوستت دارم... ازت خسته نمیشم. هر روز بیشتر از دیروز عاشقت میشم. دوست دارم اینطور غرق شدن در تو رو. دوست دارم این دنیای جدیدی رو که بهم معرفی کردی. دوست دارم این موقعیت و شرایطی رو که برام بوجود آوردی. دوست دارم آدمهای بزرگی رو که به خاطر تو باهاشون آشنا شدم. کلا... عاشقتمممممممم.... چند روز پیش که برای ثبت نام رفته بودم موسسه، یکی از اساتیدمون گفت برای مشکلی که دارم برم پیش خانوم "ماریان" که فرانسوی هست و اونجا کا می کنه. دختره خیلی مودب و مهربون بود. کلی با هم حرف زدیم (اول به انگلیسی و بعدشم به فرانسه). بعدش قرار شد از دوشنبه هر روز تقریبا چند دقیقه برم پیشش تا با هم مکالمه کار کنیم. کاش وقتش رو داشته باشم و این موقعیت رو از دست ندم. خیلی موقعیت خوبیه که آدم با یک آدمی که کاملا مال اون کشوریه که تو داری زبانش رو یاد می گیری مکالمه کار کنه. تازه! اونم مجانی! امروز که مثلا یکشنبه بود نمی خواستم برم بیرون و مثل بچه ی آدم کمی تزم رو جلو ببرم. یه 3 ساعتی ولو بودم روی لپ تاپ که "نوتن" از کتابخونه ی موسسه زنگ زد و بهم گفت که فتوکپی هام آماده اس. بیا بگیر که 1 هفته دارم می رم مرخصی و ... علیرغم گرمای شدید هوا و روز تعطیل پاشدم رفتم موسسه. حدود 1.5 ساعت اونجا معطل شدم. بعدشم رفتم "مک دونالد" یه "مک چیکن اسپایسی" (یعنی ساندویچ مرغ مک دونالد که تند هم هست!) خوردم. بعدش تصمیم گرفتم تنهایی برم سینما. یعنی قبل از اینکه بیام بیرون رفتم توی سایت سینماهای هند و فیلمم رو انتخاب کردم و ساعتشم مشخص کردم!!! رفتم یه فیلم خنده دار و رمانتیک هندی به اسم Housefull2 که جالب بود. هنوز سیستم این فیلم های هندی توی مخم نرفته. 2 ساعت فیلم دیدیم. فکر کردم تموم داره میشه دیگه... ولی یهو برقا رو خاموش کردند و روی پرده به انگلیسی نوشتند میان پرده. خیلی خسته کننده اس سینما برام وقتی تنهایی میرم. بالاخره تموم شد. بعدشم رفتم 2 تا کیف خوشگل خریدم و برگشتم خونه. این شب ها کلاس ورزشم رو هم تعطیل نکردم و کلا با رفت و برگشت و ورزش و حموم و... ۳ ساعتی وقتم رو میگیره. ولی خب آدم باید برای سلامتیش وقت بذاره. اونم یکی مثل من که همه اش غوز کردم روی لپ تاپ! ... چند روز پیش توی دانشگاه چندتا دکتر اومده بودند که میزان کلسیم بدن رو با دستگاههای مخصوصی تعیین می کردند. بنده متوجه شدم که علیرغم این همه توجه و ورزش و خوردن شیر و لبنیات و همچنین قرص کلسیم باز هم میزان کلسیمم پایینه!!! این شد که آقایون دکترا بهم گفتند با این سن کمت، منفی ۱.۳ برات نشانه ی خوبی نیست و بهم قرص های تقویتی کلسیم و منیزیم و ویتامین "د" دادند. اینم از خوبی های زیستن توی قرن ۲۱ هست دیگه... قبل از هر اتفاق ناجوری، پیش بینی و پیش گیری میشه... اونم با ساده ترین روش ها و البته صرف کمی هزینه! پ.ن. بابت همه ی خوبی ها، مهربونی ها، همدرد بودن ها، دعا کردن ها و در یک کلام فرشته بودن هاتون برای دوست کوچیک و بی هیچی مثل من، ممنونتونم. هیچ وقت این همه انرژی مثبتتون رو که از طریق این وبلاگ، تلفنی، ایمیلی، رو در رو و... فراموش نمی کنم. از خدای مهربونم که سایه ی همیشگیش رو همیشه توی زندگیم حس کرده و می کنم، برای همه اتون بهترین ها رو می خوام... هر چی که صلاحتونه و شایسته اتونه... ان شاالله ممنون نظرات: آقا چقدر سخته... جقدر سخته!!! نوشتن تز رو می گم. اونم به زبان اصلی. مخم داره تیلیت میشه! اینهمه کار کردم روش تازه فصل اولم! اونم که فقط مقدمه اس. موهای کله ام داره یا میریزه یا سفید میشه! دیگه نگران این نیستم که قیافه ام به سن به یک استاد دانشگاه نمی خوره... چون تا بره این هیولا تموم بشه کاملا جای مامان بزرگ یک استاد دانشگاه بنظر میرسم! کنار نوشتن تز، فرانسه هم تعطیل نکردم و دارم برای امتحانی که "9می" هست خودم رو آماده می کنم. خلاصه که کلی بچه درس خون تر! شدم. جونم براتون بگه از چند تا از سوتی های اخیرم. که در عین خنده دار بودن، واقعا برام شرم آوره وقتی بهشون فکر می کنم: اینجا ایرانی خیلی زیاده. بعضی ها هم اصلا بهشون نمیاد ایرانی باشن و یا اینقدر با ایرانی ها اینجا برخورد داشتند که دیگه فارسی رو کم و بیش می فهمن. بماند توی جیم در حال ورزش کردن چقدرررررررررررر وقتی با دختر ایرانی ها صحبت می کنیم سوتی میدیم. مثلا یه عالمه حرف دخترونه می زنیم و یهو می فهمیم ای داد بیداد! اون پسره که داره نیم ساعته تردمیل میزنه و کنار گوشمونه ایرانیه! یا اینکه یه دفعه کلی سرگذشت زندگیم رو برای یه دختر ایرانی پشت تلفن توضیح دادم درحالیکه روی دوچرخه ی ثابت بودم. و وقتی تلفن تموم شد متوجه شد ای دل غافل! یه طرفم یه دختر ایرانی روی دوچرخه اس و اون طرفم یک پسر ایرانی روی تردمیل! اینا بماند! یک پسره هندی هست که کلا خیلییییییییی روی اعصاب من بود توی جیم. از بس بالا و پایین می پرید و ورجه و وورجه می کرد و سر و صدا راه مینداخت و پشتک واروو می زد و روی تردمیل برعکس می دووید و... من از این سر سالن جیم به اون سر جیم درحالیکه بلند حرف میزدم تا صدام برسه به اون دختر ایرانیه اون سر جیم: - این پسره خیلی روی اعصاب من! - کدوم؟! - همین که داره ورجه و وورجه میکنه... - آره واقعا! چرا این کارارو می کنه؟! - برای جلب توجهه دیگه!!! - فکر نکنم! - چرا! باور کن! می خواد دخترها نیگاش کنن! نمی دونم چرا خسته نمیشه! کاش داره این کارای خطرناک رو میکنه با سر بخوره زمین دلم خنک شه! - نگوووو!!!! - آخ که می خوام خفه اش کنم! ... بعد از چند ماه تازه فهمیدم این پسر هندیه زن داره اونم از نوع ایرانی! و چقدر هم باشخصیت و مودبه بیچاره که هر جا منو میبینه کلی با احترام سلام و علیک و... چند شب پیش داشتم میوه می خریدم که باز هم با همون ادب و احترام همیشگیش اومد طرفم و سلام و احوالپرسی اونم به فارسی! من با انگلیسی: - شما فارسی متوجه میشین؟ - آره ولی نمی تونم خوب صحبت کنم! (من عرق پاک می کردم فقط) - پس... پس ... - اشکالی نداره عزیز! مهم نیست!!! - یعنی شما همه اش رو فهمیدین؟! - چیز مهمی نیست ... نگران نباش عزیز! - مثلا می دونین معنی "این پسره روی اعصاب منه" چیه؟! - (اون به انگلیسی در حالیکه دستش رو گذشاته بود روی سرش): یعنی کسی داره مخ من رو می خوره یا روی اعصاب من قدم می زنه!!! (با خنده!) - من واقعا متاسفم... - اینو نگو! - من نمی دونستم شما اینقده محترم و باشخصیت هستین که... - اصلا بهش فکر هم نکن. تو دختر خیلی خوب و مودبی هستی! تازه بعضی دختر ایرانی ها از کنارم رد می شن زیر لبشون میگن "روانی مغرور"!!! من اصلا توجهی نمی کنم و کارم رو می کنم... اینا تازه خوب هاشه که میشه توی وبلاگ گفت... وای از اون سوتی های دخترونه که... یکی دیگه از سوتی هام چند روز پیش بود. دیدیم توی تابلوی اعلانات جیم برای ایروبیک در آب اطلاعیه زدند. محلش مرکز اصلی و شعبه ی اصلی این جیمی هست که میرم و توی یک برج بزرگه و بسیار مجلل و باشکوهه. هزینه ی ثبت نام 1 سالش بالای 1 میلیون هست. اون آقاهه کارمند جیم آدرس محل رو بهم داد. من رفتم... منتها یه چهارراه اضافه رفتم و سر از یک هتل 5 ستاره درآوردم که 90 درصد مهمانانش آمریکایی و اروپایی بودند. جلوی در حتی توی موتور ماشین رو هم چک کردند و بعدش کلید ماشین رو گرفتند و خودشون با احترام بردنش توی پارکینگ و من رو با احترام به درب اصلی هتل راهنمایی کردند! چمی دونم شاید فکر کردند منم جزو مهمانان پولدارشونم دیگه! حالا منو تصور کنین با یک پلاستیک زرد! که توش شامپو و نرمکننده و مایو و... یه عالمه خرت و پرته دارم توی 24 طبقه هتل دنبال جیم میگردم!!! پیداش کردم. اونم چه جیمی! محشز بود. یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین. ولی... اون چیم برای هتل بود نه اون جیمی که من دنبالش بودم. خلاصه که یادم اومد اون کارمنده بهم گفته بود جیم طبقه ی آخره. سوار آسانسور شدم (با همون پلاستیک) در حالیکه از بس راه رفته بودم شلوارم توی پام ورجه وورجه می کرد و موهام سیخ سیخی توی هوا و مثل منگل ها دنبال هدف! دیدم توی آسانسور (که از لابی تا طبقه ی 24 رو توی 5 ثانیه رفت) یه آقای آمریکایی هست که اتوی شلوارش و بوی ادکلنش رفت توی حلقم! من اصلا اینقده بی ادب نیستم که سلام و علیک نکنم... اونم توی یک چنین شرایط فوق العاده باکلاسی! ولی ... آخ یادم میاد که چه شکلی داشتم دنبال دکمه ی طبقه ی آخر می گشتم در حالیکه اون پلاستیک زرد! رو توی دستام جابجا می کردم. خلاصه که آسانسور واستاد. آقای آمریکایی با احترام دستش رو به طرف در دراز کرد که یعنی اول شما بفرمایین. من رفتم بیرون در حالیکه زمزمه می کردم :"اینجا طبقه ی 24مه؟!" اون آقاهه درحالیکه داشت میومد بیرون با شخصیتی مثال زدنی فرمودند که اینجا لابی هست. جالبش اینجاس که هر جایی وارد می شدم یه خانوم با لباسی بسیار زیبا بهم “welcome” می گفت و برام آرزوی روزی خوب می کرد!!! طبقه ی 24 هم خبری نبود! رفتم لابی و یکی از قسمت های پذیرش به اون آقاهه گفتم که من حیران چی هستم. اون بیچاره هم با کلی احترام و ادب و صرف وقت برام محل جیم رو پیدا کرد و بهم گفت توی فلان برجه توی 4 راه بعدی! تازه بعدشم بهم گفت اگه بازم کاری دارم بگم! من که کلا شرمنده ی احوالاتم شده بودم کلی با عجله تشکر کردم و دبدو که دررو! در همون حالت باز هم همون خانوم های خوشگل و خوش پوش برام آروزی روزی خوب رو می کردن!!! دیگه دیر شده بود و ساعت ورزش نصفش رفته بود. پس بیخیال شدم و با همون شرایط اسفناک به همراه همون پلاستیک زرد!!! راهی دانشگاه شدم! من برم دنبال تزم که خیلی کار دارم باهاش... نظرات: سلاممممممم بعد از 1 سالللللللللل من واقعا عذر می خوام که 1 ساااااااااااااااااال آپ نکردم خیلی خیلی خیلی زیاد به توان بی نهایت سرم شلوغ بود. اول اینکه از طرف خودم به خودم تبریک می گم که پروسه ی پر مشغله ی سابمیت سیناپس یا همون ارائه ی خلاصه ی پایان نامه و دردسرهاش تموم شد. البته بماند که چقدر زجر کشیدم که تموم شد. ولی خدا رو شکر ساعت 1.30 بعدازظهر 26 مارچ بنده رسما دکترام رو به جایی رسوندمش که دیگه می تونم اجازه بدم بهم بگین خانوم دکتر! البته اگه همون راحله، راحیلا، آبجی راحله ... یا هرچیز دیگه ای صدا کنین بیشتر راحتم. ولی اینو گفتم که متوجه ی روند کاری من بشین و اینکه توی چه مرحله ای هستم. حالا دیگه اگه خدا بخواد باید بشینم تزم رو توی کمتر از 5 ماه بنویسم و بعد از اون تاریخ 6 ماه دیگه باید صبر کنم تا بهم تاریخ دفاعیه بدن و بعدشم... ان شااله دیگه خلاص! توی این مدت خیلییییییی اتفاقات جورواجور افتاد. از هر نوعی که فکرشو بکنین و دلتون بخواد. ولی خب همه اش رو یادم نمیاد. ولی تا جایی که ممکنه اون مهم ترهاش رو میگم. اول اینکه 4شنبه سوری با یکی از دخترهای ایرانی رفتیم یه هتل 5 ستاره یه دیسکوی ایرانی. که واقعیتش اصلا بهمون خوش نگذشت. و تنها قسمت خوبش شامی بود که روی سقف هتل خوردیم اونم کنار استخر پر از آب. واقعا خوشمزه بود. شب عید هم بابا و مامان اندیشه که از ایران اومده بودند برای تعطیلات عید، من رو به یک هتل بسیار شیک و مجلل (که قیمت بعضی از میزهاش حدود 400 تومنی بود!!!) به صرف شام دعوت کردن که پیتزای بسیار خوشمزه ای رو نوش جان کردیم و البته تولد سیامک رو هم جشن گرفتیم. ناگفته نمونه که بین راه که داشتیم می رفتیم هتل، پریسا هفت سینم رو آورد و بهم داد. منم بهش کمی سنجد دادم و البته هزینه ی هنرش رو. پریسا واقعا هنرمنده. (همون دوستیم که هانی توی خونه اش زایمان کرد!) روز عید، از خواب که پا شدم دلم دوباره گرفت. فکر اینکه بخوام سال تحویل رو تنها باشم هم اذیتم می کرد. برای اولین بار توی این ترم، بی بهانه کلاس فرانسه رو نرفتم. به استاد راهنمام هم گفته بودم که به خاطر جشن سال نو اون روز بهم مرخصی بده. خلاصه که هفت سین رو داشتم می چیدم که اندیشه زنگ زد و منو دعوت کرد که برای سال تحویل کنار خودش و خونواده اش باشم. منم همچین با سر... با سرها! قبول کردم. سال نو به ساعت اینجا حدود 10 و خورده ای صبح بود. تمام تلاشم رو کردم که سر وقت برسم. و رسیدم. هفت سین خونه ی اندیشه سال نوی خوبی رو شروع کردیم. هر چند که من بدور از چشم بقیه اشکای داغم رو که گونه هام رو بدجوری می سوزوند پاک می کردم که کسی متوجه نشه. حالا قسمت واقعا سخت ماجرا موقعی بود که مامان گل از ایران زنگ میزد. واییییی که چقده سخته کنترل احساسات زجرآور در چنین لحظاتی. خوب... منم دوست داشتم مثل اندیشه پیش خونواده ام بودم. خیلیییییی دلم می خواست. اول داداشی صحبت کرد و طبق معمول بنده کلا شرمنده ی خودم شدم با این همه اشک و ... بعدشم مامان گلم .... الهیییییییییییی من بمیرم که اشکت رو درآوردم. مامان گلم برای اولین بار پشت تلفن گریه اش گرفت. عجب آدم بی ظرفیت و... هستم من ها... هیچ وقت خودم رو نمی بخشم. اشکای مامانم مثل مرواریده برام. نباید برای آدم کوچیکی مثل من حروم بشه... مامانی گفت اگه گریه کنی من هم گریه می کنم ها... که من به خودم اومدم و خودم رو جمع و جور کردم کمی. چون اصلا و ابدا طاقت گریه ی فرشته ی نازنین زندگیم رو ندارم. راستی موقع سال تحویل بابای اندیشه، به من و اندیشه و ایمان (داداش 12 ساله ی اندیشه) و مامانشون یکی یک 10 هزار تومنی سبز تانخورده داد که واقعا من رو به شعف آورد. نه به خاطر ارزش مالی کار... شما نمی دونین توی اوج تنهایی وقتی توی یک چنین موقعیتی یکی میاد و یک کار اوریجینال ایرانی می کنه، اونم یه اسکناس ایرانی می ذاره کف دستت اونم بعد از مدت ها... چقدررررررررر مزه میده. چقدر به اسکناسه نیگاه کردم! چقدر دلم برای لمس این برگه تنگ شده بود... جاتون خالی سبزی پلو و ماهی هم برای نهار درست کرده بودند که خوردیم به همراه سالاد. بسیار خوشمزه بود. دستتون درد نکنه عزیزان من. ان شالله هر چیز خوبی که از خدا می خواین بهتون بده که توی اوج تنهایی من رو نجات دادین از یه عالمه حس های بد و کشنده. اینم عکسای هفت سین عشقولانه ی خودم با یه عالمه قلب: توی عید هم خیلی سرم شلوغ بود. کارای ارائه و تحویل خلاصه تز و همین طور کارای انتهایی اداری بسیار سخت و هلاک کننده و وقت گیر بود. اونم توی این هوای داغ ایندیا ... دست مامان گلم درد نکنه که این ماشین AC دار رو برام خرید. وگر نه نمی دونم چی میشد؟! روز 13 بدر هم با اندیشه و مامان و باباش و ایمان، سیامک و امین (همخونه اش)، رضا و الهام و من! رفتیم 13 بدر یه جایی حوالی پونا که بسیار قشنگ و باضفا بود. آب پونا از اونجا تامین میشه و اون محل یه دریاچه ی بسیار زیبا و تمیزه. من در حال سبزه گره زدن سبزه ای که گره زدم با یه عالمه آرزوهای قشنگ وسایل آتیش بازی و ترقه های بی خطر جاتون خالی چه کبابی بود والبته چایی و البته هندونه و بلال آتیشی و تند و... عکس هایی از نمای دریاچه: ... چه غروب زیبایی داشت: چند رو هم چند مهمان عزیز داشتم از جنوب هند که خیلییییییییییییی باهاشون بهم خوش گذشت و خستگی های این مدت رو تا حدود زیادی از تنم بیرون کرد. با این دوستانم رفتیم فیلم "تایتانیک" رو دیدیم که البته 3D یا 3 بعدی بود. قشنگ بود. پ.ن. می دونم کلی از چیزا رو جا انداختم و یادم نیست! ولی قول میدم از این به بعد اگر هم وقت آپ نداشتم یه گوشه یادداشت کنم که یادم نره لااقل که چه اتفاقاتی افتاده این مدت. اینم عکس بچه ام و یکی از نوه هام: اونی که زیره هانی (مادر) هست و اونی که پاش رو انداخته روی اون یکی "شاینی" (بچه) هست. فداتون بشه مادر که اینقده تنهایی هام رو پر می کنین :-*** خیلیییی دوستون دارم تشکر نوشت: از همه اتون یه عالمهههههههههههههههههههههههههه ممنونم. نمی دونین چقده دوستون دارم. مرسی که دلواپسم می شین و نمی ذارین این وبلاگ خاک بخوره و همه اش بهم سرمی زنین. عاشقتونمممم :-*** به مامان نوشت: مامانممممممممممممم... عشقممممممممممممممم... نفسمممممممممممممم... می پرستمت. کاش بتونم ذره ای از محبت هات و خوبی هات رو یه جایی یک زمانی توی زندگیم جبران کنم. خدای مهربونم... بهم وقت و موقعیتش رو بده... آمین. "راز" نوشت: توی این مدت یه سری اتفاقاتی افتاد که برای اولین بار به هیچ کسی نگفتمشون! حتی به مامانم. این اتفاقات هم شیرینه هم تلخ... ولی خدا رو شکر داره به خوبی و خوشی می گذره و مطمئنا آخرش هم بعد از کلی زجر کشیدن من ختم به خیر می شه ان شالله. به علاوه این مدت یه عالمه مصیبت به سرم نازل شد که گفتنی نیست... ترجیح می دم توی قلب خودم و مامانم دفن بشه این خاطرات زجرآور. فقط بگم اگه مامانم رو نداشتم... اگه مامانم نبود... من الان اینجا نبودم. مامانیییییییییییییییی... خاک کف پات رو سجده می کنم.... معبودمییییی.... یگانه معشوقه ی زندگیم :-* داستان این روزهای من و داداشی و ... "مادرمان"... ... و اینم داستانی که توی فیس بوک خوندمش و خیلی خوشم اومد: قدردانی از مادر نظرات: میگن سال 90 داره تموم میشه... سالی که فقط 3 هفته اش رو ایران بودم! میگن داره سال 91 میاد... سالی که نمی دونم توش چی انتظارم رو می کشه... میگن توی ایران خیلی پر جنب و جوشه... میگن همه دارن خرید می کنن و خیابونا و پاساژها و بانک ها و... خلاصه همه جا پر از آدمه... میگن کشور رو شور و شوق گرفته... میگن توی همه ی خونه ها سبزه های جوون، جوونه زدند.... میگن ماهی ها قرمز شهر رو زنده تر و پر هیجان تر از قبل کردند.. میگن گلدون های سنبل همه جا رو خوش بو کردند... می گن همه جا رو تمیز کردند... میگن... . . . میگم دلم گرفته... میگم دلم مامانم رو کم آورده در حد زیاد... میگم دلم هفت سین می خواد... میگم دلم بوی عید می خواد... می گم دلم تنگ شده بر ای این عبارت فارسی: " سال نو مبارک..." به جای “HAPPY New Year!!!!” میگم دلم بغض داره... می گم دلم درد داره... می گم دلم غربت داره... میگم دلم تنگه... می گم روز اول عید از صبح تا شب کلاس دارم... حتی شاید موقع سال تحویل هم توی کلاس باشم... میگم رو 4 عید امتحان فاینال دارم... می گم روز 2 عید باید یه عالمه کارای دانشگاهی انجام بدم... می گم عید ندارم... می گم عیدی ندارم... می گم دلم برای سال تحویل با صدای شبکه ی 3 تنگ شده... می گم دلم تنگه اون لحظه ایه که مامانی با قرآن نورانیش میاد طرفم و یه عالمه عیدی رو میریزه روی پاهام... می گم... خیلی چیزا می گم... کی فهمید چیا می گن؟ کی فهمید چیا میگم؟! پ.ن1. سال 90 پر از خاطره بود برام. پر از تجربه. پر از بالا و پایین. پر از سختی... داستان سختی ها و مرارت هام توی این سال، داستان جدایی ها و بی معرفتی ها... داستان دل شکستن ها و نامردی ها... داستان ... و 100 البته که روزگارانی خوب هم داشتم. ولی کلا توی سال 90 خیلی بزرگ شدم. از همه لحاظ و از همه جهت. اون هم به خاطر کلی تجربه و بالا و پایینی بود که توی این سال داشتم. ولی خوب... خدا رو شکر به خوبی و خوشی همه اش تموم شد و به خیر گذشت. پ.ن2. برای عیدم یه سارافون خوشگل خریدم.... ولی آخه من که عید دیدنی نمی رم! کجا بپوشمش؟!!!! خونه رو هم کلیییییییییی تمیز کردم. هفت سین هم یکی از بچه ها برام درست کرد. البته هنوز به دستم نرسیده. برسه سعی می کنم عکسش رو بذارم براتون. خلاصه که... توی خونه ی کوچیک من هم کم و بیش بوی عید میاد... پ.ن 3: این پست آخر سال 90 بود. ان شاالله به زودی با آخرین اخبار برمیگردم که کلی اتفاق بامزه افتاده این مدت... اوضاع روحیم باز ریخته به هم... حال نوشتم ندارم... دلتنگی عجیب منو داغون می کنه... چند روزیه هوای مامانم رو کم آورده... چند روزیه نفسم اکسیژن مادرانه می خواد... چند روزیه دیووانه ی آغوش مادرم هستم... و وقتی اینجوری میشم حوصله ی هیچ کاری رو ندارم... تشکر نوشت: مامان گل و مهربون و یکی یه دونه ام... باز هم منو شرمنده ی خودت کردی. آخه تو چرا اینقده خوبی؟ توی بدترین حالت ممکنه به فریادم رسیدی... در حالیکه از عالم و آدم بریده بودم.... و وقتی انجامش دادی و بهم زنگ زدی و گفتی دهنم از تعجب تا چند دقیقه حرکت نمی کرد... و وقتی به خودم اومدم که صورتم و گردنم خیس اشک بود. کاش صدام نمی کردی که بغضم بترکه... اون اشکا فقط و فقط به خاطر تشکر از پروردگارم بود که همچنین فرشته ای رو کرده مامان من و داداشی.... هیچ وقت هیچ کدوم از فرشته بازی هات رو فراموش نمی کنم. و از خدای گلم برای میلیونیم بار می خوام که به من توان و فرصت جبران کمی... فقط کمی از محبت هات رو بده... می خوام بدونی مامانی... مادری مثل تو ندیدم... یکتا و بی نظیر.... آخر نوشت: سال نو پیشاپیش مبارک... با آرزوی بهترین ها در سال 91 برای همه دوستای گل و مهربونم... نظرات: مثل پارسال روز جشن “ مثلا دیروز: - راحیلا من می خوام اینجا م ش ر و ب بگیرم. تو چی می خوای؟ - (من که داشتم از گرما و عطش می مردم) من بستنی می خوام. ... صدای خنده ی بقیه... - راحیلا چند سالته تو؟!!! ... یکی دیگه اش هم اینه که واقعا نمی تونم اینقده راحت بودن پسر دخترها رو حتی توی خیابون و محیط عمومی تحمل کنم. مخصوصا وقتی که مست می شن و هیچی حالیشون نیست. اونقدر که خیلی راحت همدیگه رو وسط خیابون ماچ و تاچ! می کنن. اونقدر که براشون مهم نیست کجان و هر جایی رسیدن بدون خجالت اجابت مزاج می کنن. اونقدر که یه دختر اونقدر حالش بده که نمی تونه لباسش رو بعد از دستشویی اونم کنار خیابون تنش کنه و یه پسر می ره کمکش و بعدشم بغلش می کنه و میارش... اونم جلوی جمع و بقیه فقط می خندن و من فقط حرص می خورم... و خیلی چیزای دیگه که مجال و جای گفتنش نیست و من اصلا فکرشم نمی کردم توی یک روز جشن ببینم. فقط آخر روز که توی یه جاده ی زیبا و خلوت بیرون شهر از پنجره های ماشین در حال حرکت اونم با صورت و لباس های رنگی اومدیم بیرون از لطافت بهاری هوا کلی ذوق مرگ شدیم و موهامون رو سپردیم به دست باد، خوب بود. وگرنه پارسال خیلیییییییییییییییییی عالیییییییییی بود. (دیگه پشت دستم رو داغ کردم که اینجور جاها نرم. ولی خوب از کجا می دونستم؟! پارساال خیلی خوب بود ولی امسال اینجوری شد! اینجا همه چی یهو تغییر می کنه. مثل حکایت اون آرایشگاه زنونه که آخرین باری که رفتم زنونه بود ولی بار بعدی مختلط شده بود! و من اینو وقتی فهمیدم که دستای مردونه ای رو لای موهام حس کردم در حالیکه داشتم اس ام اس می فرستادم... ولی وقتی سرم رو آوردم بالا یه پسر مو سیخ سیخی فشن رو دیدم که داره با دقت! کله ام رو ماساژ میده!!!) من نمی گم فکرم بسته اس یا ... اتفاقا نسبت به چند سال پیشم خیلی پیشرفت داشتم و تازه کلی ها رو هم open mind کردم با خودم. ولی واقعا بعضی جلف بازی ها و کارای دور از شخصیت و منش انسانی که خوی حیوونی توشه رو نه من، نه هیچ کسی دیگه نمی تونه تحمل کنه. ... بگذریم... روز 8 مارس روز جهانی زنان هم بود که کلی از طرف همه تبریک بارون شدیم. بهترینش برنامه ی کلاس ورزشمون بود که یه کیک میوه ای خیلی خوشگل رو سفارش داده بودند. و من به همراه بقیه ی خانومایی که اون شب توی جیم بودند کیک رو بریدیم و کلی عکس و ... یه اتفاقی هم چند وقت پیش افتاد... توی کلاس فرانسه هر روز راجع به یه چیزی صحبت می کنیم. اون روز راجع به صبحانه ی مخصوص هر منطقه صحبت می کردیم که طبعا چون من تنها ایرانی و خارجی کلا هستم باید راجع به ایران صحبت می کردم (کلی توی این کلاس از آداب و رسوم ایران به بچه ها و استادم اطلاع رسانی کردم). همه چیز رو گفتم تا رسیدم به کله پاچه! حالا تصور کنین توی هندی که بالای 70% مردمش veg یا گیاهخوارن بیای و بگی کله ی صبح سر گوسفند می پزی و می خوری! بعضی از بچه ها مثل آدم های خلاف کار بهم نیگاه می کردن. بعضی هم تا چند دقیقه زل زده بودند بهم. دقیقا مثل اینه که توی ایران یه نفر بیاد و بگه من صبح ها کله ی سگ یا خوک می خورم! یعنی با همین حالت چندش آور بهم نیگاه می کردند! ولی من با افتخار به همشون گفتم که من اصلا دوست ندارم!!! اگه بدونین با چه لهجه ای "کله پاچه" رو ادا می کردند! خیلی خنده دار بود :))))) ... دیگه اینکه... داره بوی عید میاد شدییییییییییییییییددددد. و شاید امسال آخرین عیدی باشه که توی ایندیا هستم. همونطوری که قبلا گفتم اصلا از عید ایران و دردسرهاش و دید و بازدیدهاش خوشم نمیاد. در آینده هم حتما سعی می کنم این مدت رو گم بشم توی غربت و کشورهای خارجی... بنابراین! یه جورایی خوشحالم که نیستم! ولی اون لحظه ی تحویل سال بدجوری غربت و حس غریبی و تنهایی و دلتنگی برای خونواده زجرت میده. جوری که حس می کنی توی یه عالمه خلا داری دست و پا می زنی و نفس کشیدن برای چند ثانیه برات غیرممکن میشه. مخصوصا من که حتی موقعی هم که پیش خونواده هستم موقع سال تحویل گریه ام می گیره چه برسه به... ولی خوب دیگه... این نیز بگذرد... پ.ن. کاشکی این پستم رو دوست داشته باشین. اینو گذاشتم که کمی!!! از دردرسرهام رو با یک فرهنگ غریب درک کنین. تازه خیلی هاش قابل گفتن نیست. ولی خوب... من خودم رو تطبیق میدم. و کاری می کنم که محیط اطرافم برای خودم و بقیه دوست داشتنی تر شه. وگر نه که همه اش باید عذاب بکشی! و در آخر... دوستتون دارم .... خیلییییییییییییییییی.... خیلی مهربون و گلین ... همه اتون.... نظرات: هفت خوان رستم و کارای نفس گیر پلیس خارجی ها خدا رو شکر تموم شد و حالا باید تا ۱۲ "مارچ" صبر کنم تا برم و بهم مهر و امضای نهایی رو بدن. خوشحال بودم که تا 1 سال راحتم و دیگه نیازی نیست بیام توی این پروسه. ولی خانوم پلیس کراواتیه که کلی با خونسردی هاش منو حرص داد (والبته کلی مهربون هم بود) بهم گفت چون پاسپورتم توی آگوست منقضی میشه تا ماه "جون" یعنی 4 ماه بهم بیشتر ویزا ندادن و این یعنی از حدودای اردیبهشت نه تنها باید این همه کار رو از دوباره انجام بدم، بلکه باید برم بمبئی و یه عالمه دردسر دیگه رو تحمل کنم به خاطر پاسپورت جدید و بعلاوه دوباره این همه کار رو انجام بدم. اصلا نمی خوام بهش فکر کنم چون خود بمبئی رفتنش کلی دردسر داره چه برسه به... این روزها سعی می کنم هر روز برم جیم. و این 4-3 کیلویی که سر نوشتن pre-synopsis تزم بهم اضافه شده رو جبران کنم. اینسری آقاهه بهم گفت باید body composition بدم که بهم برنامه ی جدید ورزشی بدن. یه قرار ملاقات هم گذاشتن که نباید قبلش (حداقل 2 ساعت) هیچی نه بخوری نه بنوشی! اونجا قد و وزنت رو می گیرن. بعدشم میری روی یه دستگاه و دو تا دسته اش رو میگیری دستت جوری که انگشت های شصتت روشون باشه. اون دستگاه همه چیز رو اعم از چربی، fitness و متابولیسم بدن و ... کلا همه چیز رو بهت میده و بعد اونا طبق اون برات تصمیم می گیرن که برنامه چیه. اسم و قد و وزن رو وارد کرد... - How old are you? - 30! - Ok … من با خودم: مثل اینکه کمی باید امیدوار باشم که قیافه ام داره به سنم میاد! چه عجب این یکی با تعجب نگفت: - ترتییییییییییییییییییی!!!! (30)؟!!! ... یهو: - Your age… 30?!!!!!!!!! - Ya…. - Are you sure?!!!! - Ya! I think!!! - But it is not clear! I thought you are 21… maximum 22!!!! - Don’t joking plz… I am 30… با این قیافه ی baby face چجوری میشه استاد دانشگاه شد من نمی دونم؟! تازه یه عالمه مشکل دیگه هم برام آورده! اکثر پیشنهادهای ازدواج و دوستی از طرف پسرهایی هست که از من کوچیکترن و من از این قضیه متنفرم... توی کانتین دانشگاه داشتم نهار می خوردم که یه پسر جقله ی فنچ جوجه ی کوچولو موچولو! در حالیکه به تندی و با علاقه داشت پفک می خورد: -What is your name? - Rahila… -From? -Iran… - You are student? - ya… - You stay in university?! - No… بعد از چند لحظه: -Do you have boy friend?!!! - I think this is private question… متسفانه تمام صندلی ها پر بود و نمی تونستم جام رو عوض کنم. - Do I bother you? - If you don’t ask me irregular question… No! - I am bachelor student … you are doing master? - No! I am PhD student! - Really?! Wow… بعد سرش رو انداخت پایین. این یکی از قضیه های اینطوریه که انسان های جوجه بهم پیشنهاد می دن. وایییی که نمی دونین چقده چندش آوره برام.... بعضی ها فکر می کنن این baby face بودن خیلی خوش به حالم کرده ... ولی .... ای بابا... ... دیگه اینکه دیروز traditional day رو داشتیم. منم لباس هندیم رو پوشیدم که مقبول خیلی ها افتاد و همه از ست کردن رنگ هاش و طرحش خوششون اومده بود. بعد از کلیییییییییی عکس گرفتن، استادم گفتش راحیلا بیا توی سالن موزه... اونجا Culture program و Party هست. رفتیم. اول مراسم رقص توسط دانشجوها انجام شد. تکی، دوتا دختر، دو تا پسر و... قشنگ می رقصیدن. بعدشم آواز خونی بود توسط دانشجوها و بعدشم استاد ها! رئیس دپارتمانمون هم که یه خانوم بسیار مهربون و خوبه (خانوم ساروج) و من خیلی دوسش دارم هم یه دهن خوند. قشنگ می خوند. بعدشم بچه ها Mimic استادها رو درمی آوردن. یعنی اینکه اداشون رو درمیاوردن که چجورین سرکلاس. معلم ها هم کلی می خندیدن و لذت برده بودن!!! بعدشم 4 تا گروه 4 تایی متشکل از یک استاد، یک دانشجوی PhD یک دانشجوی سال اول و یک دانشجوی سال دوم فوق لیسانس مسابقه دادند. اینطوری بود که که کلید گنج رو بهشون دادن و اونا هم کل دپارتمان به اون بزرگی رو دنبالش گشتند. به قول رضا کودک درونشون به شدت اکتیو شده بود. روز باحالی بود. این چنین روزهایی حس می کنم یه عالمه انرژی رو یهو تزریق می کنه توی وجود دپارتمانمون. و بعدش بچه ها و اساتید با روحیه ای بهتر به کارشون ادامه می دن... کاش یک چنین روزهای شاد و بی دغدغه ای رو توی ایران هم می تونستیم داشته باشیم... ووویییی تصور کنین توی ایران دانشجویی بخواد mimic استاد رو دربیاره. یا استادی بخواد کمی جوون بشه و با دانشجوهاش توی مسابقه شرکت کنه... چقده حرف و حدیث و... اون مراسم رقص محلی که دیگه هیچی.... کلا در دانشگاه بلوک میشه. نمی دونم حتما کار ما ایرانی ها درست تره دیگه!!!!! به جاش ماها که مثلا پشت سر استادها اداشون رو درمیاریم یا اکثر دانشجوها یواشکی بیرون دانشگاه پارتی های اون چنانی می گیرن می ریم بهشت... ولی اینا همه میرن جهنم!!!! بگذریم... این چند ماه باقی مونده خیلییییییییییییییی کار دارم. اونقدر که اصلا نمی دونم تموم میشه یا نه... نمی خوام الکی تنشن به خودم وارد کنم... ولی... واقعا کار زیاد دارم. مگه اینکه خود خدا جونم مثل همیشه بهم کمک کنه. تبریک نوشت: پسردایی گل و مهربون و دوست داشتنی و یکی یه دونه ام "حامد"، خیلی دوست داشتم توی مراسم عروسیت بودم. ولی این یکی رو هم مثل خیلی از مراسم دیگه از دست دادم. مامان می گفت خیلی خوب بوده مراسمتون و خوش گذشته. هر چند همون شب بهت زنگ زدم و تبریک گفتم، ولی دوست داشتم شخصا عروسیت بودم و برات سنگ تموم می ذاشتم. همون طوری که خودت بارها بهم گفتی، هر چند خواهر نداری، منو مثل خواهرت دوست داری. دوست داشتم این قضیه رو توی عروسیت بهت ثابت کنم و اینکه منم همچین حسی رو نسبت بهت دارم... حیف که فاصله ها نذاشت... خیلی دوستت دارم و از خدا برات یه زندگی موفق به همراه خوشبختی رو آرزو می کنم. نظرات: اون روزها... اون موقع ها که 11-10 سالم بود و یک کتاب قدیمی انگلیسی بچگونه رو نمی دونم از کجا پیدا کرده بودم و به زور سعی می کردم خودم انگلیسی یاد بگیرم (به خاطر فقر شدید فرهنگی اون زمان در شهر کوچیک ما)، اون موقع ها که به A می گفتم "آ"، به B می گفتم "ب"، به C می گفتم "پ"!!! به D می گفتم "ت"!!! به E می گفتم "ث"!!! و الی آخر... یعنی اینکه حتی آلفابت انگلیسی رو هم بلد نبودم و طبق آلفابت فارسی یادش می گرفتم... و در آخر چون فارسی 32 تا آلفابت داره و انگلسی 28 تا و 4 تا حرف فارسی رو کم میاوردم... حتی اون موقع ها که توی سن 22 سالگی تازه رفتم کلاس مکالمه ی انگلیسی و یادمه چقدر شرایطم اسفناک و شرم آور بود... حتی اون موقعی که تافل دکترای دانشگاه تهران که خیلی ها توش رد می شن رو قبول شدم و مجوز شرکت در امتحان دکتراش رو گرفتم... آخر آخرش حتی اون موقعی که اولین سمینارم رو در هند دادم (حدود 3 سال پیش)... هیچ وقت و اصلا فکرش رو هم نمی کردم که روزی بتونم 90 صفحه ی پاورپوینت رو در زمینه ای نه عادی و روزمره، بلکه در باب science و با اون همه نمودار و مقایسه و کار آماری و جانوری و گیاهی و جغرافیایی به زبان شیرین انگلیسی و بدون لکنت زبان و در حدود 1 ساعت برای 3 استاد مطرح یکی از مطرح ترین دانشگاههای دنیا توضیح بدم و تازه بعدشم از عهده اون همه سوال و جواب سردرگم کننده و پیچیده اشون بربیام. دیروز دوشنبه، 27 فبریه ی 2012 مطابق با 8 اسفند 1390 همزمان با روزی که مردی بزرگ از کشور عزیزمون ایران برنده ی جایزه ی اسکار شد و یه عالمه خوشحالی و غرور رو برای خودش و مردمش رقم زد، جلسه ی pre- viva یا همون پیش دفاعیه ی من در Department of Zoology یا دپارتمان زیست شناسی دانشگاه پونا به خوبی و خوشی در ساعت 1.30 بعدازظهر انجام شد. خیلی خودم رو می زدم به کوچه ی علی چپ. یعنی که اصلا نمی خواد اتفاقی بیافته و امروز روزیه بسیار عادی و معمولی. ولی خدا خودش از توی دلم خبر داره که چه غوغایی بود... یواشکی به انگشتای دستم که گاهی می لرزید چشم غره می رفتم! سعی کردم خودم رو کنترل کنم. تا حدی شد... یعنی خیلی خوب شد. برعکس تمام سمینارها و کنفرانس هایی که توی ایران و اینجا داشتم حتی همون چند دقیقه ی اول هم صدام نلرزید. اعتماد به نفسم برای خودم هم جای تعجب داشت. مثل همیشه با “In the Name of God the Companionate the merciful” که واژه ای به شدت غریب و در عین حال قابل احترامه در این محیط، سمینارم رو شروع کردم. در آخر برق رضایت رو توی چشای هر 3 می دیدم و وقتی اون آقاهه استاد داور اومد جلوی تریبون و وقتی داشت مدارک مربوطه رو امضا می کرد در همون حال بهم تبریک گفت و تاکید کرد که اجرای خوبی داشتم، یه نفس راحتتتتتتتتتتت کشیدم. قبل و بعد از پیش دفاعیه به مامان و بابا زنگ زدم و التماس دعا داشتم. مثل تمامی امتحان ها و آزمون های مهم زندگیم. چرا که از اعماق وجودم به معجزه ی دعاهاشون اعتقاد دارم. بعد از سمینار مامان زنگ زد و وقتی خبر موفقیتم رو شنید خوشحال شد. و بابا... - بابا عالی بود... - خدا رو شکر دخترم... میدونستم که می تونی... وقتی خدا رو هم داریم چه غمی داریم. همونی که همه اش باهاته... - آره بابا... دست تو درد نکنه... دست تو و مامان... اگه زحمت های شماها نبود هیچ وقت... - نه باباجان... خودت زحمت کشیدی دخترم... - درسته... ولی اگه پول و امکاناتی که تو و مامان برام مهیا کردین نبود هیچ وقت نمی شد... - (بابا با بغض) ... خدا رو شکر ... دستت درد نکنه دخترم... و من که اصلا طاقت گریه و بغض بابا رو ندارم، به بهانه ی اینکه هنوز نهار نخوردم مکالمه رو تموم کردم. تشکر نوشت: از خدای مهربونم، از مامان و بابای گلم، و از استاد راهنمای نازنینم که اصلا برخوردش و رفتارهاش و دفاع کردنش از من در مقابل سوال ها به نسبت بقیه ی دانشجوهاش قابل مقایسه نبود و مثل همیشه سنگ تموم گذاشت برام. و تشکر از همه ی شما گلهای نازنین و دوست داشتنیم بابت این همه دعا و انرژهای مثبتتون :-* پ.ن. این چیزهایی رو که بدست میارم، با زحمته. همون طوری که گفتم توی دوران بچگیم هیچ امکاناتی نداشتم. حتی وقتی بزرگ شدم هم... من مثل بچه های این دوره و زمونه نبودم که از بچگیشون با انگلیسی اخت می شن. من هیچ امکاناتی نداشتم. و در عوض یک خانواده ی باشعور و درس دوست داشتم که اگر چه نمی تونستن در خیلی از زمینه ها کمکم کنن، ولی همیشه یار و یاور من توی همه ی زمینه ها بوده و هستند. قربونتون برم مننننننننن :-* به نظر من چنین موفقیت هایی برای آدم هایی مثل من که با زجر بدستشون میاریم خیلی باارزش تره تا برای کسانی که از بچگی همه جور امکاناتی در اختیارشون بوده... یه جورایی می خوام بگم حتی امثال ماها قدر این چیزها و موقعیت ها رو بیشتر می دونیم. تبریک نوشت: به آقای اصغر فرهای کارگردان نمونه ی کشورمون که در اثنای این اوضاع خراب کشورمون توی دنیا، یک وجهه ی دیگه رو از نمای زیبا و واقعی کشومون به مردم دنیا نشون داد تبریک میگم. از صمیم قلب برای شما و تیمتون آرزوی های بهترین ها رو دارم. All the Best نظرات:
مفهومی ست در تب و تاب رسیدن
تولد گاه بهانه ای ست برای دلتنگ خود شدن
شانه ای ست برای جستجوی خویش
تولد گاهی بهانه ای ست برای یک جمع دوستانه
برای چند لحظه با هم خندیدن
برای خرید یک شاخه گل
برای جاری شدن یک قطره اشک
و کشیدن آهی از سر دلتنگی
تولد علامتی است پر معنا
در سر رسید زندگی ما
گاه بهانه ای ست برای نوشتن یک متن
یا سرودن یک شعر
تولد گاه بهانه ای ست
برای فریاد بودن
رهایی از پیله ی تنهایی
و اندکی به دنبال خود گشتن
تولد مفهومی ست
ناپیوسته در زندگی امروز ما
و عشق مفهومی ست پیوسته
با عشق زندگی کن تا پیوسته متولد شوی
چقدر صدات و دوست دارم


مخصوصاً وقتی که میخوای نفهمه . . .
هی قورتش میدی . . .هی . . اما آخرم چیکه چیکه اشکات گونه ها تو خیس میکنه!
اون موقع اس که یهو تلفنُ قطع مکنی. . .


.jpg)







![]()
![]()
![]()









یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای یک شغل مدیریتی در شرکتی بزرگ درخواست داد و در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت در حالیکه آخرین مصاحبه مراحل مصاحبه را انجام میداد، از شرح سوابق جوان متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی او از دبی...رستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.
رئیس پرسید: آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟
جوان پاسخ داد: هیچ.
رئیس پرسید: آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟
جوان پاسخ داد: زمانی که یک سال داشتم پدرم فوت کرد و تنها مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.
رئیس پرسید: مادرتان کجا کار می کرد؟
جوان پاسخ داد: مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.
رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد.
جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.
رئیس پرسید: آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟
جوان پاسخ داد: هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.
رئیس گفت: درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید و سپس فردا صبح پیش من بیایید.
جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است.
وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند.
مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد.
این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.
بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست.
آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی درد دل کردند.
صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت.
رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید:
آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟
جوان پاسخ داد: دستهای مادرم را تمیز کردم و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.
رئیس پرسید: لطفاً احساس تان را به من بگویید.
جوان گفت:
1. اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، موفقیت امروز من معنایی نداشت.
2. از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک کاری انجام شود.
3. به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.
رئیس شرکت گفت: این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.
می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک بدیگران را بداند، کسی که ارزش زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید. بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد و توانست احترام زیردستانش را بدست بیاورد.
چندی نگذشت که این انگیزه در تمام کارمندان گسترش یافت و هر کارمندی با کوشش و جدیت خالصانه کار می کرد و طولی نکشید که عملکرد شرکت به طور فوق العاده ای بهبود یافت ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


| Design By : Night Melody |


































