دوستای گلم و فامیل و آشنایانی که گفتین چرا وبلاگتو آپ نمی کنی؟!
باور کنین اتفاق خاصی نیافتاده.
البته چرا... یه سری اتفاقات احساسی افتاده که اتفاقا مربوط به هند هم میشه.
ولی متاسفانه مجاز به نوشتنشون نیستم و دوست دارم برای همیشه توی قلبم مدفون بشه.
کاش می تونستم بهتون بگم چی شده... ولی خب... آدمها همیشه یه سری اسرار رو توی قلبشون دارند که صلاح نیست به کسی بگند... یعنی برای خودشون، زندگیشون و آیندشون بهتره...
متوجه میشین حتما چی میگم دیگه؟ فقط خدا رو شکر می کنم با اینکه دختری باریک و احساسی هستم ولی باز هم چیزهایی رو تحمل می کنم و حتی براشون گریه هم نمی کنم!!! که گاهی خودم هم از این همه انرژی و مقاومت خودم تعجب می کنم!
اینم کار خداست که هوای این بنده ی ریزه میزه اش رو داره دیگه
خب بگذریم...
تقریبا فصل ۱ پایان نامه ام تموم شده. حالا دارم Result رو مرتب می کنم که کار واقعا مشکل و گیج و ویج کننده ای هست... عجب سخته این دکتر شدن... والله!!!
.
.
.
بگذریم. راستی شما فکر می کنین خواننده های وبلاگ من تو چه رده های سنی هستند؟!

در اینجا می خوام کوچیکترین خواننده ی وبلاگم رو بهتون معرفی کنم... اونم کسی نیست جز...:
نفس خاله راحله... نازنین کوشمولوی عسیسم. چیه؟ چرا اینطوری نیگاه می کنین! مگه بچه ی 5-4 ماهه دل نداره؟!

خببببب... خاله راحله اسم وبلاگت چی بود؟!![]()

آخخخخخخخخخخ جون داره وا میشه

واییییییییی خاله توی اینترنی عکس منم هست


اینم ۲ عکس از یه نفس ایستاده
پ.ن. زندگی که ندارم از دست این جیگر.
عکسش از روی دسک تاپ لپ تاپ و موبایلم پاک نمی شه



آخه یه عالمه انرژی میده بهم
واییییییییییی
بعد از ۲ سال راه رفتن روی این برگها چه حالی میده
البته باید مواظب بادهای ولایت باشم وگرنه...
خداییش قشنگیه فصلهایی که توی ایران هست کمتر جایی پیدا میشه ها

اگه بدونین چه حسی می گیرم وقتی دارم راه میرم روشون
میدونین چیه؟!
من عاشق هوای سردم
پارسال که اصلا توی هند سرما ندیدم
یادمه توی دی یا بهمن بود که مامان زنگ زده بود
می گفت الان به بخاری چسبیدم
این درحالی بود که بنده تمام پنجره های خونه رو باز کرده بودم و پنکه ی همه ی اتاقها روشن بود!
عجب کیفی داره هوای سرد
پ.ن. برای مبارزه با حالت های روحی نامساعدم، دارم هر شب میرم کلاس ایروبیک
در ضمن شروع کردم به نوشتن پایان نامه
خیلیییییی سخته
نوشتن پایان نامه رو می گم
آخه باید به زبان اصلی باشه
یه جورایی داره پدرم درمیاد
پر از عشق... پر از صمیمیت... پر از رگه های محبت... و ... و پر از رد زمان...
دقایقی که در بزرگ شدن من و داداشی سپری شد.

این عکس رو نمی تونم توصیف کنم. همونطوری که خیلی از عشق بازی های خونواده ام رو نتونستم تا حالا توصیف کنم.
مامان این روزها خیلی برام دعا می کنه. چون از لحاظ روحی داغونم. علتش هم نیومدن ویزا به تنهایی نیست. چند تا چیز بد توی زندگیم با هم اتفاق افتاده که نیومدن ویزا اونو تشدیدش می کنه.
شنیدیم که این نذر خیلی جواب میده:
1500 صلوات به نیت امام موسی علیه السلام
1500 صلوات به نیت 5 تن
1500 صلوات به نیت 14 معصوم
اینجا مامان داره نشونی میذاره که یادش نره چند تا فرستاده. هر کدوم از اون "۱۰۰" ها معنی 100 صلوات رو میده. این عکس برای ابد در ضمیر ناخودآگاه من ثبت شد. با تمام ناگفتنی هایی که پشتش هست.
کاش میشد از روزه گرفتن ها، نماز خوندن ها و دعا کردنها و سجده رفتن های خالصانه ی فزشته ی مهربون زندگیم هم عکسی بذارم... حیف که امکانش نیست...
پ.ن. خدایا... خداوندا... این فرشته های مهربون و پاک (بابا و مامان) رو برای هممون نیگه دار و بهمون توفیق بده تا هستند قدرشون رو بدونیم و خدمتگذارشون باشیم. آمین
نمی دونم... واقعا نمی دونم از دست این سفارتی ها به کدوم سیاره سفر کنم که اینقده اذیت می کنند.
فقط امیدوارم بعد از خوندن این پست نپرسین چرا، برای چی، آخه چرا و ... چون واقعا خودمم نمی دونم چرا؟!
اینجانب حدودا 420 تومن برای ثبت نام در کورس زبان دادم که بتونم توسط اون ویزا بگیرم و برم هند. چون ویزای دکترای بنده هنوز نیومده و نمی دونم چرا؟!
با هزاران امید و آرزو و بعد از به زحمت انداختن چند دوست و آشنای مهربون تونستم اول ثبت نام کنم، و بعد یکی از این افراد مهربون ادمیشن من رو بیارن ایران (که پول پست ندم)، بعد یکی دیگه از این افراد گل بره ادمیشن رو از فرودگاه بگیره و بعدش هم از کلاس درسش بزنه و بیاره راه آهن و بده به من. این افراد مهربون و خوب که لازم می دونم از تک تکشون اینجا تشکر کنم عبارتند از:
آقایان امانیان، جلالی، همتی و فلاح. دستتون درد نکنه دوستای گلم. خیلی زحمت کشیدین.
خلاصه با هزاران امید و آرزو مدارک لازم رو تهیه کردم و رفتم سفارت. سه شنبه بود. وقتی مدارک رو تحویل دادم اون آقاهه فهمید که دانشجوی دکترا هستم و می خوام با یه ویزای دیگه برم. باور کنین نمی دونستم نمیشه و نباید با یه ویزای دیگه برم. و نمی دونم هم چرا؟!
بهم گفتند باید صبر کنم ویزای دکترام بیاد. در حالیکه از دهلی نامه دادن که فعلا دادن ویزا به دانشجوهای دکترا رو قطع کنین. و نمی دونم هم چرا؟!
و در ضمن معلوم هم نیست که از دوباره کی شروع کنند به دادن ویزای دکترا و ... و نمی دونم هم چرا؟!
یعنی جواب نمی دن. نمی گن چرا.
یه جوش گنده همونجا توی سفارت روی لپم سبز شد، یه جوش خیلییییی گنده ی دردناک عصبی هم روی گیج گاهم سبز شد. و یه جوش پر خون عصبی هم پریشب ترکید و فوران خون روی صورتم...
همون روز از توی سفارت قلبم گرفت. و تا آخر شب همین طور گرفته بود.
سردردهای عصبی هم که منو کشته. نمی دونم... آخه چرا؟! به این جرم که ایرانی هستیم باید این همه زجر بکشیم. آخه مگه گناه من و امثال من چیه؟ یه پسره آفریقایی بود به اسم مایکل. پارسال توی کلاس زبان ما بود. برای کلاس زبانی که 4 ماهه اس به ما ایرانی ها 6-4 ماه ویزا میدن فقط؛ ولی به اون پسره آفریقایی 3 سااااااااااااال ویزا داده بودند برای یه کورس 4 ماهه ی زبان! این دردناک نیست؟!
دوستم رفت ببینه لااقل می تونه اون 420 تومنی رو که دادم برای کلاس زبان پس بگیره. بهش ندادن. گفتن پول به حساب دانشگاه ریخته شده و نمی شه کاریش کرد.
به نظر شما برخورد با یه دانشجوی PhD باید اینطوری باشه؟ یعنی اگه من مثلا با ویزای کلاس زبان برم اونجا چه اتفاقی می خواد بیافته؟ می خوام کسی رو بکشم؟ می خوام فعالیت سیاسی کنم؟ یا می خوام همه رو ترور کنم؟ آخه گناه من که فقط می خوام درس بخونم چیه؟ چرا نباید برم هند؟ برای چی باید صبر کنم؟ امروز 7 ماه هست که مدارکم رو برای گرفتن ویزای دکترا دادم سفارت. ولی هیچ خبری از ویزا نیست. معلوم هم نیست کی بیاد. اصلا معلوم نیست بیاد یا نه؟!
نپرسین چرا چون نمی دونم. این روزها عصبی ام.
بابا دیشب می گفت اشتباه کردم. باید از همون اول می فرستادمت انگلیس. حالا هم غصه نخور. چند وقت صبرکن اگه دیدی همچنان اذیت می کنند برو کاراتو کن برای انگلیس. بیچاره ها همه اش دارن دلداریم میدن. هم بابا، هم مامان و هم داداشی. و همین طور دوستان و آشنایان. همه دارن برام دعا می کنند، نماز می خونند، صلوات می فرستند یا مثه مامان گل پشت سر هم روزه می گیرند و نذر می کنند.
عاجزانه از همه ی شماها التماس دعا دارم.
من حتی خونه هم گرفته بود (از طریق تلفن)، ساکم رو بسته بودم و خودم رو کم کم آماده کرده بودم که جمعه ی این هفته برم.
خداییش نمی دونم چرا عمر، زندگی و وقت ارزشمند آدمها چرا برای بعضی ها اصلا مهم نیست.
این هم نامه ای هست که امروز از طریق email برای استاد راهنمام فرستادم:
Dear K. P. A
I've enroll in university of Pune for ELICIS course in order to going to India with student visa, as research visa hasn't come yet after 7 month which I've delivered my documents to embassy of India.
Three days ago I had gone to Tehran for giving student visa and thicket for next week. But they didn't give me any kind of visa. They said that I have to wait for research visa, until that time I can't go to India. If I want to go there with other kind of visa they will cancel my documents related to PhD! They said also they have received a letter from Delhi ordered them to block giving research visa until the next some month!
I've paid almost 21,000 Rs. For ELICIS course, that university won't give me again. I've also rent a flat, packing my luggage, saying goodbye to my relatives, but embassy of India disturb all of that!
Mr. Naderi and I have identified the butterflies, Mr. Ghorbanian and I have identified almost 3/4 of plants, but…. I don't know what should I do?! Why is for? Why PhD students like me who are waiting for research visa can't go to India? We are not bad guys, we are not politic guys, we are not killer…
These days I am so sad, angry and depressed as I did my best for my thesis. I've paid many money until now… but unfortunately I don't know why your country men do like this? What is our fault?
By the way I am waiting for research visa impatiently. I have to wait, but I really don't know until when?!
They don't answer only this question that until when should we wait?
I've decided to writ my thesis posting it through email for you, doing our work in digital mode if you don't mind! I've made this decision by force!
Best wishes for you
RAHELEH
بابا داره برای داداشی یه خونه می سازه که اگه خواست ازدواج کنه خیالش راحت باشه.
![]()
بعضی روزها که داداشی کلاس نداره میره کمک بابای پیمانکارمون.
![]()
داداشی میگه دیروز سخت سرگرم کار بودیم. 2 تا دستگاه هم با سر و صدا مشغول کار بودند. من طبقه ی پایین بودم که یهو دیدم بابا داره داد میزنه:
ابوالفضضضضضضضضضضضضضضلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل!!!
داداشی گفت یهو دلواپس شدم. گفتم چی شد؟ کی مرد؟
![]()
(حالا صدا هم به صدا نمیرسید)
دیدم بابا ول کن نیست. سراسیمه پله ها رو 2 تا یکی رفتم بالا.
- چی شده؟ چی شده بابا؟
![]()
بابا هم به زبون ولایت خودش:
- پرپرو... بگیرش بابا. دررفت...
![]()
(پرپرو: پروانه)
داداشی رو میگی. اومده بود خونه و با حرص قضیه رو تعریف می کرد. منم در حالیکه قند توی دلم آب می شد می خندیدم
داداش با حالت مسخره در حالیکه دهنشو ک
ج کرده بود و من رو سنگ روی یخ می کرد:
- خیلی کیف کردی ...نه؟
- معلومه... باید برم توی وبلاگم بنویسم.
آره. باید بنویسم که هیچ وقت این همه احساس های قشنگ رو فراموش نکنم.
داداشی:
- در مورد مشکلات اخلاقیت هم توی وبلاگت بنویس.
![]()
وااااااااای داداشی... چجوری از این سربهسرگذشتن های شیرینت دل بکنم؟
![]()
این روزها بازم... نمی خوای به روی خودت بیاری.
همه اش سعی می کنی با سنگ روی یخ کردن های شیرینت یادت بره که من دارم میرم.
![]()
ولی...
ولی آخه چرا چاییتو میاری پای تخت من می خوری؟
![]()
چرا الان ۳ ماهه که تختتو دادی به من و خودت پایین تخت می خوابی؟
![]()
(پروانه ها منو از اتاق انداختند بیرون آخه! بوی نفتالین ها خیلی وحشتناکه)

صدای آبجی، آبجی گفتن هات همیشه توی گوشمه داداشی
و مهربونی هات

قربونت برم
![]()
پ.ن: امروز یه تابلوی بزرگ از قشنگترین پروانه هایی که در هند و ایران گرفتم رو درست کردم.
![]()
اتاقم با بودن اون تابلو زیبایی خاصی گرفته.
حدود ۳۰ تا جعبه پروانه رو هم بردم توی زیر زمین.
![]()
یکی از ساکهام رو هم بستم که البته مهمترینشون بود! می تونین حدس بزنین چیه دیگه؟!
کتاااااااااب؟!!! نه بابا!
![]()
جزوه؟ نهههههههه!!!
![]()
آفرین. درسته! لباس و وسایل تزئینی مو مثه کش و گیره و تل و...
![]()
![]()
حدودا ۱۸ کیلویی شده
یه عالمه دیگه وسیله دارم. ولی ۳۵ کیلو بیشتر نمی تونم ببرم.
احتمالا با هم اضافه بار بخورم
![]()
بوی رفتن... بوی دوری... بوی نوستالژی... بوی ... بوی همه ی چیزایی که دلو یه جورایی می چلونن
با اینکه ایران اومدنم به غیر از زحمت و دردسر و سختی چیزی برام نداشت.ولی بازم در کنار خونواده بودنش از همه ی دنیا برام باارزش تر بود.
کمتر از ۳ هفته ی دیگه رفتنی ام.
ادمیشن کلاس زبانم با پرواز پس فردا میاد.
و هفته ی آینده هم دنبال ویزا و...
البته ویزای اصلی هنوز نیومده و من باز هم مجبور شدم با ویزای کلاس زبان برم.
دلم برای هند تنگ شده. برای دوستام، برای دانشگاه، برای آزادی بیان و رفتاری که اونجا دارم و توی کشور خودم ندارم. ولی... کاش مامان و بابا و داداشی هم باهام میومدند هرجا که می رفتم.
ایییییییییی... زهی خیال باطل. چه آرزوهای کشککی دارم من!
کلی کار دارم. همه اش درحال بدو بدو هستم.
![]()
به خاطر بعضی مسائل که توی هند اتفاق افتاده هم عصبی ام!
دیگه ببنین چه وضعیتی دارم من!

![]()
به خاطر همون مسائلی که گفتم سختمه برم.
ولی چاره چیه؟!
البته من با همه جور شرایطی کنار میام.
بالاخره دکتر شدن خرج داره
![]()
![]()

پ.ن. به خاطر شرایط روحی نه چندان مناسبی که دارم ترجیحا کمتر میام می نویسم که خواننده های عزیز وبلاگم رو اذیت نکنم.
به انرژی های مثبتتون کلی احتیاج دارم.
همین طور طبق معمول به دعاهای قشنگتون.



سر تا به پای هق هق و قدری تبسم ام![]()
گفتی که خاک باشم و حالا تیمم ام![]()
آب از سرم گذشته که مثل ستاره ها![]()
ما بین آسمان و زمین کاملآ گُم ام![]()
در کوچه های نیمه شب آواز می شوم![]()
تا نبض شهر پُر شود از هر ترنم ام![]()
وقتی همه به فکر شفایند و من جنون![]()
پس هی جنون به من بده آقای هشتم ام![]()
از مادری کبوتر و از من که گندم ام![]()
برگرفته از وبلاگ http://4god-61.blogfa.com/ (با تشکر از دوست عزیزم فرشته)
پ.ن: ساعت و تاریخ رو دارین؟
۸۸.۸.۸ ساعت ۸.۰۸!!!
![]()
![]()
![]()
سلام دوست جونا

خوبین؟
تهران هستم
خوش می گذره و در عین حال همش بدو بدو
خیلی محتاج دعاتون هستم
هنوز ویزام نیومده

معلوم هم نیست کی بیاد
نمی گن هم... یعنی جواب نمی دن
حالم گرفته اس
نگرانم
یادتون نره ها... دعا رو میگم
مرسی
واااااااااااااااااااااااااااای چه روز قشنگی
چه نامگذاری باحالی
فکرشو کنین... روز دختر



از همین جا این روزو به همه ی دوست جونی هام (که اکثرا مثه خودم دختر هستند و اسم پردردسر شوهر توی شناسنامه هاشون نیست) می تبریکم



از صبح یه عالمه SMS تبریک برام اومده که قشنگترین هاشو اینجا مینویسم:
دوست عزيزم، روزت مبارك
اميدوارم مثل حنا با مسئوليت
مثل كُزت صبور
مثل ممول مهربون
مثل جودي شادو سر زنده
ومثل سيندرلا خوشبخت باشي.


خداوند لبخند زد و دختر آفریده شد. لبخند خدا! روزت مبارک


منو می شناسین؟

یه کم فکر کنین... بیشتر...
ای بابا!

خاله ها! عموها! چرا اینطوری نیگام می کنین؟!

با این یکی عکس چی؟
آهان! آفرین! خودشه. نفس خاله راحله اس دیگه.

نازنین کوجولوی عمه خاله.

آخه چرا منو انداختین وسط این هاپوها؟! مامانی منو بگیر... می ترسم...

خداییش این تخت خاله راحله چه گرم و نرمه ها. این خرگوش کوچولوشم عین من لباس پوشیده

واییییییییی خاله راحله. مرسی این ببعی ها رو بلام خلیدی.
ولی نمی دونم چلا از اون صولتیه بیشتل خوشم اومد.

اینم پسر عمومه. "آقا" محمد امین! خاله راحله بهم گفته این دوره زمونه کمبود پسر زیاد شده
برای همینم از الان یقه ی پسر عموهه رو گرفتم که در نره
خدا رو چه دیدی. شاید مهرمون افتاد توی دل هم!

سمت چپیه محمد مهدی پسر رئیس بانک مامانیه. سمت راستیه هم ثنا دختر همکار مامانیه.
اومده بودند خونمون مهمونی.
تو رو خدا اینطوری نیگام نکنین! نمی دونم چجوری دستم رفت توی دستش. باور کنین هیچ علاقه ای بهش ندارم. نسبت به محمد امین خیلی بچه اس. مرد باید پخته باشه!

راستش... هیچی نمی تونم بگم! اه! مامانی تو هم همه اش ما رو ضایع کن!
نمی شد این عکسو لو نمی دادی؟
پ.ن. فدات بشم خاله که اینقده دوست دارم.



نفستو، عطرتو، صداتو، خنده هاتو...
همه اش زندگی بخشه و بهشتی.
مرسی که باعث میشی خستگی خاله درره.
فدات بشم
